اختصاصی شبکه اجتهاد: مسألهی «تورّم علم اصول» و نسبتِ میانِ حجم مباحث آموزشی با کارآمدیِ استنباطی، یکی از چالشهای نهچندان نوپدید در حوزههای علمیه شیعه است. نوشتار حاضر با رویکردی تحلیلی-انتقادی، نخست به بازخوانیِ نقدِ تاریخیِ سیّدمحسن امین در کتاب «أعیان الشیعه» میپردازد؛ نقدی که بر پارادوکسِ روشیِ شیخ انصاری (میانِ ستایشِ ایجازِ کاشفالغطاء و نگارشِ مبسوطِ رسائل) تمرکز دارد. در گام بعد، با عبور از نگاه صرفاً تاریخی و با بهرهگیری از مبانی و متدولوژیِ استاد محمدجواد فاضل لنکرانی، نشان داده میشود که چالش اصلی، نه در «کثرتِ سطور»، بلکه در «انسدادِ پارادایمی» و حذفِ مکاتبِ پیشاانصاری است. یافتههای پژوهش حاکی از آن است که راهحل برونرفت از این وضعیت، نه «ایجازِ مخل» (آنگونه که در کفایه رخ داد) و نه حذفِ مکانیکیِ مباحث، بلکه «مهندسیِ معکوسِ تراث»، «توزینِ مجددِ مباحث» (Re-weighing) و احیای قواعدِ مغفولماندهی پیشینیان است.
۱. آغازواره: بحران کارآمدی و ضرورتِ بازخوانیِ پارادایمها
علم اصول فقه به مثابهی «منطقِ فهمِ شریعت» -که از سوی استاد نگارنده، آیتالله محمّدجواد فاضل لنکرانی به «منطق فهم دین» (و نه فقط شریعت) پارادایم شیفت شده است- و ابزارِ اصلیِ استنباطِ احکام الهی، همواره در کانون توجّه فقها و اندیشمندان اسلامی بوده است. با این حال، در سدههای اخیر و بهویژه در دوران معاصر، بحث پیرامونِ «حجم»، «کارآمدی» و «نسبتِ مباحثِ اصولی با خروجیِ فقهی»، به یکی از داغترین مناقشات در محافل حوزوی (بهویژه حوزه علمیه قم) تبدیل شده است. پرسش بنیادین این است: آیا ساختارِ فعلیِ علم اصول که میراثدارِ مکتبِ «شیخ اعظم» و «آخوند خراسانی» است، با مقتضیاتِ زمان و عمرِ محدودِ طلابِ علوم دینی سازگاری دارد؟ یا آنکه دچار نوعی «تورّمِ ساختاری» و «فربگیِ غیرکاربردی» شده است؟
در پاسخ به این پرسش، دو طیفِ کلّی قابل شناسایی است:
– گروهی که هرگونه دستکاری در تراثِ سلف را تضعیفِ بنیانهای اجتهاد میدانند،
– و گروهی دیگر که با نگاهی سلبی، خواستارِ حذفِ بخشهای عظیمی از علم اصول هستند.
اما در این میان، نظریهی سوّم و راهگشایی وجود دارد که برآمده از اندیشههای استاد جواد فاضل لنکرانی است. این دیدگاه، ضمن پرهیز از افراط و تفریط، بر لزومِ «بازمهندسیِ هوشمندانه» و «احیایِ ظرفیتهای فراموششده» تأکید دارد.
این نوشتارمیکوشد تا با تقریری نوین از این نظریّه، نخست ریشههای تاریخیِ بحث را در نقدِ درخشانِ «سیّدمحسن امین» واکاوی کند و سپس با عبور از ظاهرِ نقدِ وی، به لایههای عمیقترِ معرفتشناختی و ساختاری بپردازد تا مدلی کارآمد برای «مدیریتِ تراکمِ علم اصول» ارائه دهد.
۲. واکاویِ تاریخی: پارادوکسِ «شیخ اعظم» در آینه نقد «سیّدمحسن امین»
برای فهمِ ریشههای تورّم علم اصول، ناگزیر از بازگشت به نقطه عطفِ تاریخِ اصول، یعنی عصرِ «شیخ مرتضی انصاری(قدسسره)» هستیم. سیّدمحسن امین، مؤلفِ کتاب گرانسنگِ «أعیان الشیعه»، با نگاهی آسیبشناسانه و صریح، انگشت بر روی تضادی معنادار در سیره و نظرِ شیخ انصاری میگذارد که تحلیلِ آن میتواند راهگشای مباحث امروز باشد.
۲-۱. جایگاه استراتژیک «کشف الغطاء» و ناسازواره (پارادوکسِ) روشی
سیّدمحسن امین در جلد چهارمِ «أعیان الشیعه»، روایتی تکاندهنده از شیخ انصاری نقل میکند:
«و کان الشیخ مرتضى الأنصاری یقول ما معناه: مَن اتقن القواعد الأصولیه التی أودعها الشیخ جعفر فی کشفه فهو عندی مجتهد.» ([۱])
این اعترافِ شیخ اعظم، حاوی نکتهای استراتژیک است: تمامِ آنچه برای نیل به ملکهی اجتهاد لازم است، در مقدمهی فشرده و موجزِ کتاب «کشف الغطاء» (اثر شیخ جعفر کاشفالغطاء) ودیعه نهاده شده است. متنی که حجم آن شاید به یکدهمِ آثارِ اصولیِ رایج هم نرسد.
۲-۲. پرسش رادیکال و نقدِ تورّم
امین(ره) با تکیه بر همین اعتراف، پرسشی رادیکال را مطرح میسازد: اگر آن مقدمهی فشرده برای اجتهاد کافی است، پس فلسفهی نگارشِ کتابهای مفصّل و طولانی توسط خودِ شیخ انصاری چیست؟
«فإذا کان الأمر کذلک، فلما ذا بلى الشیخ مرتضى الناس برسائله!؟» ([۲])
او برای اثباتِ ادعایِ «تورّمِ غیرضروری»، به بحث «دلیل انسداد» در کتاب رسائل اشاره میکند. شیخ انصاری در حالی که خود، دلیل انسداد را تمام نمیداند و عملاً آن را بیفایده میشمارد، متنی در تشریح و نقدِ آن نگاشته که حجمش بهتنهایی از کلِّ مباحثِ اصولیِ «کشف الغطاء» بیشتر است:
«و کتب فی دلیل الانسداد وحده – الذی یعترف بعدم الحاجه إلیه – ما یزید على ما کتبه الشیخ جعفر فی مقدمه کشفه من مسائل الأصول.» ([۳])
این نقد نشان میدهد که حتی در زمانِ خود شیخ، نگرانی از بابتِ عدمِ توازن میان «حجمِ مطلب» و «فایدهی عملی» وجود داشته است.
۲-۳. بحرانِ شروح و حاشیهنویسی
امین ضمن اذعان به مقام شامخ علمی شیخ انصاری (که آن را از بدیهیّات میداند)، معتقد است که مسیر پس از او منحرف شد. بهجای آنکه شاگردان به تهذیب و تلخیصِ رسائل بپردازند، با نوشتن حواشی طولانی، عمر طلاب را ضایع کردند و آنها را از هدف اصلی (فقه) بازداشتند:
«و مقام الشیخ مرتضى فی التحقیق و فتح بابه لمن عاصره و تأخر عنه أمر ملحق بالبدیهیات … لکنّنا نقول کان علیه أو على من بعده اختصاره و تهذیبه و حذف ما لا لزوم له منه و إیضاح عباره الباقی و إذا کان هو لم یتسع وقته لذلک فکان على من جاء بعده أن یقوموا بهذا الأمر لا أن یضعوا لکتابه الحواشی المطوله، فأوجب ذلک ضیاع عمر الطلاب و صدهم عما یجب صرف أعمارهم فیه من غیر علم الأصول.» ([۴])
۲-۴. مقایسهی تطبیقی با «کفایه الاصول»
امین در ادامه، تلاش آخوند خراسانی در کتاب کفایه را ارزیابی میکند.
توفیق در اختصار: او معتقد است آخوند خراسانی در هدفِ «کوتاه کردن» مباحث موفق بود و طلّاب را از اطناب (طولانی بودن) نجات داد: «و لئن کان الشیخ ملا کاظم الخراسانی حاول ذلک فی کفایته فقد أصاب. » ([۵])
شکست در انتقال مطلب (اغلاق): امّا نقد اصلی اینجاست که کفایه به دلیل پیچیدگی و فشردگی بیش از حدّ (اغلاق)، طلّاب را در «صعوبت فهم» گرفتار کرد. در نتیجه، برای فهمِ همین متنِ خلاصه، مجبور شدند دوباره به شروح و حواشی طولانی پناه ببرند و عملاً همان اتلاف وقت تکرار شد:
«لکن فاته انّه کان یجب ان یکون کتابه أکثر تهذیباً و أوضح عباره و أحسن ترتیباً ممّا هو علیه و إن خلّص الطلاب من التطویل؛ لکنه أوقعهم فی صعوبه الفهم و قلّه التحصیل إلّا بعد زمان طویل و عاد الأمر إلى الشروح و الحواشی و القال و القیل ثمّ وقعنا الیوم فیما هو أدهى و أعظم من انقراض العلماء و انصراف الناس عن طلب العلم إلى طلب الدنیا المحضه الذی یؤذن بانقراض الدین.» ([۶])
۲-۵. نتیجهگیری امین
این بخش از متن أعیان الشیعه، در واقع دفاعیّهای است از «متدولوژیِ متوازنِ قدیم» (مکتب شیخ جعفر) در برابر «پیچیدگیهایِ مدرسیِ جدید» (مکتب شیخ و آخوند). سیّد محسن امین، کشف الغطاء را نمونهای از فقاهتِ ناب، کاربردی و بهاندازه میداند که قربانیِ تورّمِ علم اصول و حاشیهنویسیهای بیثمرِ نسلهای بعد شد. به نظر وی روش شیخ جعفر در کشف الغطاء (ایجازِ کافی و وافی) الگوی متوازنی بود که در تطوّرات بعدی (توسّط انصاری و خراسانی) به افراط (در تطویل) یا تفریط (در ایجازِ مخلّ) گرایید.
۳. تحلیل معرفتشناختی: فراسویِ نقدِ «کمّی» (عبور از تقلیلگرایی امین)
اگرچه دغدغهی سیّدمحسن امین در باب اتلاف عمر طلاب ستودنی، و نقدِ تاریخی او بر «فُرمِ» انباشتِ حواشیِ تکراری و فرسایشی وارد است، امّا در تحلیل نهایی، به نظر میرسد که نگاه ایشان دچار نوعی «تقلیلگرایی» (Reductionism) شده و دیدگاه وی نسبت به «محتوا» و پیشنهادِ ضمنی برای بازگشت به متونِ موجز (نظیر کشفالغطاء) به عنوانِ راهحل نهایی، نیازمندِ بازبینیِ دقیقتر است.
در اینجا، با وامگیری از مبانیِ نظریِ استاد جواد فاضل لنکرانی، باید توجّه داشت که علم اصول فقه، صرفاً مجموعهای از قواعدِ خشک برای استنباطِ احکامِ فرعی نیست؛ بلکه در یک «گسستِ معرفتی» (Epistemic Break) و ارتقایِ پارادایمی، باید آن را از «منطقِ فهمِ شریعت» به «منطقِ فهمِ دین» ارتقا داد. در این رویکردِ نوین که نگارنده از آن به «گفتمانِ نهم (تجمیع)» یا «اصولِ حِکمی» تعبیر میکند، علم اصول عهدهدارِ فهمِ جامعِ دین (اعم از فقه، اخلاق، تفسیر و کلام) است. با چنین نگاهی، نقدِ «تورّم» رنگ میبازد و مسأله به «کفایت» یا «عدم کفایت» ابزارها تبدیل میشود.
بر اساس این نظریه و چارچوب تحلیلیِ، مشکل اصلیِ علم اصول در دوران ما، «حجمِ فیزیکیِ کلمات» نیست، بلکه ماهیتِ «ساختارِ آموزشی» و «تکصداییِ پارادایمی» است. در ادامه، این دو محور را با ادبیاتی فنّی واکاوی میکنیم.
۳-۱. هرمنوتیکِ متونِ آموزشی؛ دیالکتیکِ «اِدمـاج» و «تفصیل»
تصوّر اینکه «ایجازِ متن» لزوماً به معنای «سهولتِ نیل به اجتهاد» است، ناشی از غفلت نسبت به ماهیتِ «متونِ آموزشیِ کلاسیک» (Classical Pedagogical Texts) است.
در سنّتِ آموزشیِ حوزههای علمیه، کتابهایی نظیر «کفایه الاصول» یا مقدّمهی «کشف الغطاء»، از سنخِ «بیانیههای علمیِ مبسوط» نیستند، بلکه از سنخ «متونِ فشرده» (Condensed Texts) هستند که از منطقِ «کپسولسازیِ معرفتی» (Epistemic Encapsulation) پیروی میکنند.
در این منطق، یک نظریهی پیچیده که حاصلِ دهها صفحه استدلال و نقد است، در قالبِ یک گزارهی کوتاه یا یک اصطلاحِ فنّی «کدگذاری» (Encoded) میشود.
همانگونه که آزادسازیِ اثرِ یک کپسولِ داروییِ فشرده، نیازمندِ فرآیندِ هضم و جذب در بسترِ فیزیولوژیک است، آزادسازیِ «دلالتهای التزامی» و «مبانیِ مَطوی» (Implicated Foundations) در متونِ موجزِ اصولی نیز نیازمندِ فرآیندِ «شرح و بسط» (Decompression) در بسترِ درس و بحث است. بنابر این، ادعای شیخ انصاری مبنی بر کافی بودنِ مقدّمهی کشف الغطاء برای اجتهاد، ناظر به «غنایِ محتوایی» و «استحکامِ ساختاری» آن است، نه «سهولتِ شکلی». فهمِ عمیقِ همان مقدّمهی کوتاه، نیازمندِ همان میزان «انرژیِ ذهنی» است که صرفِ فهمِ متون مفصّل میشود؛ با این تفاوت که در متون فشرده، ذهنِ طالبِ علم، باید ورزیدگیِ بیشتری برای «کشفِ لایههای پنهان» داشته باشد.
لذا راهحلِّ تورم، بازگشتِ صرف به ایجاز نیست؛ چرا که ایجازِ بدونِ پشتوانه، همانطور که امین نیز در مورد کفایه اشاره کرد، به «اِغلاق» و «تحیّر» میانجامد.
۳-۲. مغالطهی «زمانِ خطّی»؛ نقدِ نگاهِ مکانیکی به آموزش
دوّمین نقدِ معرفتشناختی بر دیدگاه سیّدمحسن امین، مربوط به پیشفرضِ ایشان دربارهی «زمانِ آموزش» است. او زمانِ تحصیل را امری «خطّی» و «مکانیکی» میپندارد؛ گویی اگر کتابی ۱۰۰ صفحه باشد، ۱۰۰ واحد زمان میبرد و اگر به ۱۰ صفحه تقلیل یابد، زمانِ تحصیل نیز به یکدهم کاهش مییابد.
امّا در تحلیلِ حضرت استاد، فرآیندِ اجتهاد از جنسِ «کیفیت» است، نه «کمّیتِ اوراق». زمانی که متن بیش از حد فشرده شود (مانند کفایه یا کشفالغطاء)، پدیدهای به نام «اصطکاکِ شناختی» (Cognitive Friction) روی میدهد. ذهنِ مخاطب برای پُر کردنِ «فاصلههای خالی» (Gaps) میانِ استدلالها، مجبور است توقفهای طولانی داشته باشد. در واقع، آنچه در «کاغذ» صرفهجویی شده، در «ذهن» هزینه میشود. بنابر این، نقدِ امین بر شیخ انصاری مبنی بر نگارشِ کتبِ مفصل، از منظرِ آموزشی وارد نیست؛ زیرا تفصیلِ شیخ (در رسائل)، در حقیقت «هموارسازیِ مسیرِ فهم» است، نه لزوماً اتلافِ وقت. ایجازِ مخلّ، زمانِ فیزیکیِ مطالعه را کم میکند، امّا زمانِ «دریافتِ عمیق» را به دلیلِ نیاز به رمزگشاییِ مداوم، افزایش میدهد.
۴. پاتولوژی (آسیبشناسی) ساختاری: هژمونیِ پساانصاری و انسدادِ بابِ احتمالات
چالشِ بنیادینِ علم اصول در دورانِ متأخّر، نه در اصلِ وجودِ شروح، بلکه در «کانالیزه شدنِ جریانِ اجتهاد» در بسترِ اندیشههای شیخ انصاری(قدسسره) است. پس از شیخ، ما دچار نوعی «انسداد تاریخی» شدهایم.
۴-۱. انحصارگراییِ پارادایمی و فراموشیِ مکاتب
هژمونی و سیطرهی پارادایمِ شیخ (The Ansarian Paradigm Hegemony)، منجر به نوعی «نسخِ عملی»ِ تراثِ اصولیِ ماقبلِ وی شد. مکتبِ اصفهان، مکتبِ نجف میانه (مقدّس اردبیلی و صاحبین)، و سایرِ مکاتبِ اصولیِ پویا (مانند مکتب نراقی، میرزای قمی، سیّد مجاهد و …)، عملاً به حاشیه رفتند.
بسیاری از قواعد و ابزارهای استنباطی که در مکاتبِ پیشین رایج و کارآمد بودند، تنها به دلیلِ عدمِ پذیرش در دستگاهِ فکریِ شیخ انصاری، از گردونهی آموزش و پژوهش حذف شدند. این حذف، نه بر اساسِ ابطالِ قطعی و برهانیِ تمامِ آن آراء، بلکه بر اساسِ «تغییرِ ذائقه اصولی» صورت گرفت. این تکصدایی، سبب شد که طلاب تنها با یک عینک (عینکِ شیخ و آخوند) به شریعت بنگرند و از احتمالاتِ اصولی دیگر محروم بمانند.
۴-۲. مطالعهی موردی؛ طردِ قاعده «الغلبه» (Case Study: The Exclusion of Preponderance Rule)
برای ملموس شدنِ این ادعا، میتوان به نمونهی بارزِ «فراموشیِ ساختاری» در قاعدهی عقلاییِ «إلحاقُ الشیءِ بالأعمِّ الأغلب» (قاعده غلبه) اشاره کرد.
این قاعده که مبنایِ بسیاری از تصمیمگیریهای عرفی، حقوقی و عقلایی در تشخیصِ موضوعات و رفعِ تردیدهاست، در مکاتبِ پیش از شیخ انصاری جایگاهی رفیع داشت. فقهایی همچون محقق نراقی (در «أنیس المجتهدین») و محقق کلباسی، مباحثِ مبسوطی در بابِ «حجیّتِ ظن در موضوعات» و کارکردِ قاعدهی غلبه داشتند و آن را راهگشای بسیاری از بنبستهای فقهی میدانستند.
اما در مکتبِ شیخ انصاری، با رویکردِ سختگیرانه نسبت به «حجیّتِ ظنّ»، این قاعده به حاشیه رانده شد. شیخ انصاری با تیغِ تیزِ «نفی حجیّت ظنّ مطلق» (مگر در موارد خاصِ منصوص)، این قاعده را نخست در کتاب «مطارح الانظار» مورد نقد قرار داد و سپس عملاً از متونِ آموزشیِ رسمی (رسائل و مکاسب) حذف گردید.
نتیجهی این حذف چه بود؟
– بحران در موضوعشناسی: دستِ فقیه در بسیاری از مواردِ تشخیصِ موضوعاتِ خارجی (که عقلا به غلبه اعتماد میکنند) بسته شد.
– تورّمِ احتیاط: فقه به سمتِ یک «احتیاطِ حداکثری» و «اصولگراییِ انتزاعی» سوق داده شد، چرا که با حذفِ اماراتِ عقلایی مثل غلبه، فقیه ناچار است به اصولِ عملیه (مانند استصحاب و احتیاط) پناه ببرد.
تحلیلِ نهاییِ در این باب آن است که بازخوانیِ انتقادیِ این تراثِ فراموششده (مکاتبِ پیشاانصاری)، میتواند ظرفیّتهای جدیدی را برای حلِ مسائلِ مستحدثه و عرفی فراهم آورد. اگر ما به جای تکرارِ مکرراتِ حواشیِ رسائل، به احیایِ قواعدی نظیر «غلبه» بپردازیم، نهتنها علم اصول متورّم نمیشود، بلکه «کارآمد» و «گرهگشا» خواهد شد. احیای نظریه «حجیّت ظن در موضوعات» از سوی حضرت استاد، گام بلندی در این مسیر است.
۵. راهبردِ برونرفت: به سوی «معماریِ نوینِ علم اصول»
در تحلیل نهاییِ مناقشات پیرامونِ «تورّم علم اصول»، اگرچه آسیبشناسیِ سیّدمحسن امین نسبت به «فُرمِ» انباشتِ حواشیِ تکراری و فرسایشی وارد است، امّا راهحلهای ارائه شده در طول تاریخ (نظیر تلخیصهای مکانیکی یا نگارش متونِ بهشدّت موجز)، اغلب ناکام ماندهاند.
بر اساس نظریهی جامعِ استاد جواد فاضل لنکرانی، راهحلِّ برونرفت از این وضعیت، نه در «ایجازِ مخلّ» و نه در «حذفِ قیچیوارِ» مباحث (Reductionism)، بلکه در «توزینِ مجدّدِ مباحث» (Re-weighing of Topics) و «مدیریّتِ هوشمندِ تراکم» نهفته است. علم اصول به مثابهی «منطقِ فهمِ دین»، ذاتاً نیازمندِ دقّتهای موشکافانه است و نمیتوان با سادهسازیِ افراطی، عمقِ اجتهاد را حفظ کرد.
این بازسازیِ که میتوان آن را «معماریِ نوینِ علم اصول» نامید، بر سه رکنِ اساسی استوار است:
۵-۱. رکنِ یکم: مهندسیِ معکوسِ تراث (Reverse Engineering of Heritage)
نخستین گام برای شکستنِ قفلِ تورّم، عبور از تکرارِ مکررّاتِ پساانصاری و احیایِ «میراثِ فراموششدهی قُدما» است. همانطور که در بخش پیشین اشاره شد، بسیاری از قواعدِ کارآمد (مانند «قاعده غلبه» یا مباحثِ مرتبط با «تشخیص موضوعات») در پارادایمِ شیخ انصاری به حاشیه رفتند.
در این رویکرد، پژوهشگرِ اصول، به جای آنکه صرفاً حاشیهی سیام بر رسائل را بنویسد، به بازخوانیِ انتقادیِ آثارِ بزرگانی چون علّامه حلّی، مقدّس اردبیلی، محقق نراقی و صاحب قوانین میپردازد. هدف از این بازگشت، ارتجاع نیست؛ بلکه یافتنِ ابزارهایی است که در «جعبهابزارِ فعلیِ اصول» مفقود شدهاند. با ادغامِ مجددِ این قواعد در دستگاهِ استنباط، فقیه قدرتِ مانورِ بیشتری در حلِ مسائلِ مستحدثه مییابد و از بنبستهای ناشی از «احتیاطِ محض» رهایی پیدا میکند.
۵-۲. رکنِ دوم: توزیعِ هوشمندِ تمرکز (Smart Distribution of Focus)
تورّم، محصولِ عدمِ تناسب میان «هزینهی زمانی» و «فایدهی علمی» است. در معماریِ نوین، باید گذارِ سریعی از مباحثی صورت گیرد که ثمرهی عملیِ اندکی دارند (مانند برخی نزاعهای لفظی در مبحث صحیح و اعم یا جزئیاتِ پیچیدهی عقلی در بحث اجتماع امر و نهی که در فقهِ امروز کمکاربرد شدهاند).
در مقابل، باید تمرکزِ آموزشی و پژوهشی بر روی مباحثِ کلیدی و پرکاربرد بسط یابد. مباحثی نظیر «سیره عقلا»، «تعادل و تراجیح» و «فهم عرفی»، نیازمندِ زمانی بسیار بیشتر از آن چیزی هستند که اکنون در متون درسی اختصاص داده میشود. این روش، «زمانِ آموزشی» را بهینهسازی میکند؛ بیآنکه «دقّتِ علمی» را قربانی سازد.
۵-۳. رکنِ سوم: تلفیقِ میانرشتهای (Interdisciplinary Integration)
یکی از دلایلِ طولانی شدنِ مباحثِ اصولی (بهویژه در مباحث الفاظ)، تلاشِ اصولیین برای حلِ مسائلِ زبانی با ابزارهای سنّتیِ منطق و فلسفه بوده است. استاد فاضل لنکرانی بر بهرهگیری از ظرفیّتهای دانشهای نوینِ زبانی نظیر «زبانشناسی» (Linguistics)، «معناشناسی» (Semantics) و «هرمنوتیک» برای منقّحکردنِ مباحثِ الفاظ و حجیّتِ ظواهر تأکید دارند.
استفاده از این دانشها به عنوانِ ابزارِ کمکی، میتواند بسیاری از نزاعهای طولانیِ اصولی را با سرعت و دقتِ بیشتری حلوفصل کند. این رویکرد، علم اصول را از یک دانشِ درونمتنیِ سنّتی، به یک «فلسفهی حقوقِ مدرن و کارآمد» ارتقا میدهد که هم ریشه در اصالتِ سلف دارد و هم زبانِ مفاهمه با جهانِ جدید.
۶. نتیجهگیری
مسألهی «تورّم علم اصول» که دغدغهی دیرینهی بزرگانی چون سیّدمحسن امین(ره) و بسیاری بزرگان دیگر بوده است، تنها یک چالشِ «کمّی» نیست که با کوتاهکردنِ متون یا حذفِ فصول حل شود. تاریخِ حوزههای علمیه نشان داده است که هر «ایجازِ مخلّی» (مانند کفایه)، خود زایندهی «شروحِ مفصّل» (المطوّلات) بوده است.
نوشتار حاضر نشان داد که ریشهی اصلیِ ناکارآمدی و اطناب، در «انسدادِ پارادایمی» و «فراموشیِ مکاتبِ پیشاانصاری» نهفته است. نقدِ امین بر شیخ انصاری، اگرچه در ظاهر ناظر به حجمِ رسائل است، اما در باطن، هشداری است نسبت به «تغییرِ ریلِ اجتهاد.»
راهبردِ پیشنهادیِ این مقاله برای آیندهی علم اصول، بازگشت به «متدولوژیِ متوازن» است؛ متدولوژیای که در آن:
تراثِ غنیِ شیعه (از شیخ طوسی تا دوران معاصر) بهصورتِ یک «کلِّ بههمپیوسته» دیده شود، نه آنکه همه چیز در رسائل و کفایه خلاصه گردد.
قواعدِ کاربردیِ مغفول (مانند قاعده غلبه) احیا شوند.
و ابزارهای نوینِ معرفتی به خدمتِ استنباط درآیند.
تنها در این صورت است که میتوانیم بدونِ افتادن در دامِ سطحینگری، از تورّمِ علم اصول کاسته و بر «چابکی» و «قدرتِ حلّ مسأله» در فقه بیافزاییم. این روششناسی، همان «حلقهی مفقودهای» است که اجتهادِ معاصر برای پاسخگویی به نیازهای پیچیدهی انسانِ امروز، بدان نیازمند است.
———————————————————–
[۱] . امین، سیّدمحسن، «أعیان الشیعه»، ج۴، ص۱۰۰.
[۲] . همان.
[۳] . همان.
[۴] . همان.
[۵] . همان.
[۶] . همان.
شبکه اجتهاد اجتهاد و اصول فقه, حکومت و قانون, اقتصاد و بازار, عبادات و مناسک, فرهنگ و ارتباطات, خانواده و سلامت