عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی ضمن طرح این پرسش که آیا استقرار نظام اسلامی میتواند برای روحانیت به مثابه رهبر مدنی فرصت باشد یا خیر، تصریح کرد: راهکاری که میشود برای تقویت روحانیت به مثابه رهبران مدنی ارائه کرد این است که آنها در عین حال که نظام سیاسی را پذیرفتند و با آن تعامل دارند، تعاملشان را در حد همکاری خلاصه نکنند بلکه صورتهای دیگر تعامل مثل رقابت به همراه نقادی هم داشته باشند.
به گزارش شبکه اجتهاد، نشست «روحانیت؛ چرخش از رهبری مدنی به حکمرانی اسلامی» با سخنرانی دکتر رضا عیسینیا، عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی در محل پژوهشگاه برگزار شد که گزیده آن را در ادامه میخوانید؛
من در سه محور بحثم را ارائه میکنم؛ محور اول پیشفرضهایی است که بر اساس آن میشود بحث را دنبال کرد. در محور دوم سوالی را مطرح کرده و به آن پاسخ خواهم دادغ سوال این است که چرا، چگونه و کجا روحانیت بهعنوان رهبر مدنی جامعه حضور پیدا کرده است. در محور سوم هم یک سوال دیگر مطرح کرده و میخواهم به آن پاسخ دهم و آن اینکه روحانیت بهعنوان حکمران اسلامی یا روحانیت به مثابه رهبر مدنی در جمهوری اسلامی میتوانند معاضد هم باشند یا با هم تعارض دارند؟ به عبارت دیگر آیا استقرار نظام اسلامی میتواند برای روحانیون بهعنوان رهبران مدنی فرصت باشد یا یک تهدید است؟
ابتدا به بیان پیشفرضها بپردازم؛ اولین پیشفرضم این است که حکمرانی حداقل سه بخش را شامل میشود؛ دولتی، جامعه مدنی و بخش خصوصی. پیشفرض دوم این است که روحانیت به مثابه حکمران اسلامی با روحانیت به مثابه رهبر مدنی متناقض نخواهد بود، در صورتی که روحانیت به مثابه حکمران اسلامی بایستههایی را رعایت کند. پیشفرض سوم این است که رسالت روحانیت اقامه دین است؛ بنابراین قبل از انقلاب اسلامی روحانیت با هدف تاثیرگذاری بر نظام سیاسی و حفظ و تقویت موقعیت خود در جامعه دینی در سیاست شرکت میکرد تا رسالت خود را انجام دهد ولی در انقلاب اسلامی با هدف کسب قدرت سیاسی در آن شرکت کرده است. پیشفرض بعدی این است که روحانیت به مثابه رهبران مدنی به یکسری منازعاتی پرداختند و تحولاتی را ایجاد کردند که در مرز میان خانواده و جامعه و دولت تردد داشته است. روحانیت در گذشته بهعنوان مدافع حقوق شهروندی در تقویت مشارکت مردمی به منظور تاثیرگذاری بر سیاستگزاری عمومی مطرح بودند. پیشفرض آخرم این است که روحانیت به مثابه رهبران مدنی، دارنده دو نقش متضاد بوده است؛ یعنی هم در مشروعیتبخشی حکومتها نقش ایفا کردند و هم در ثباتزدایی از نظامهای سیاسی؛ این محور اول بحثم بود.
فقها مفسران شریعت هستند
محور دوم اینکه کجا و چگونه روحانیت به مثابه رهبر مدنی جامعه بوده است. ابتدا باید عرض کنم وقتی میگویم روحانیت، از مراجع تقلید تا سطوح پایین را در بر میگیرد. اولین نکته در این زمینه این است که فقها مفسران شریعت هستند. جامعهای که میخواهد بر پایه شریعت بنیان شود به چنین مفسرانی نیازمند است لذا این افراد در چنین جامعهای رهبر مدنی خواهند بود. نکته دوم اینکه روحانیون مبلغ هنجارها و ارزشهایی بودند که فقها را مدافع مساواتطلبی فراگیر ملهم از قرآن و روایات قرار میدهد؛ بنابراین چون آنها دفاع از جامعه را در اولویت خودشان قرار میدهند میتوانند بهعنوان رهبران مدنی نقش ایفا کنند. نکته بعد اینکه روحانیون بیانگر اراده و مطالبات افراد غیر متعلق به طبقه نخبگان بودند و به همین خاطر از طرف همین افراد در بالاترین سطوح قدرت از چنین افرادی شفاعت کردند.
همچنین فقها همواره با توجه به ماهیت حرفهشان خودشان را درگیر امور جاری و هرروزه جامعه میکردند و نسبت به زنان و مردان عادی احساس مسئولیت میکردند و بدون هر گونه درخواست از سوی آنها خودشان اقدام به نمایندگی از افراد تحت ستم میکردند. خلاصه حرف اینکه در توضیح اینکه چگونه روحانیون بهعنوان رهبران مدنی جامعه شمرده شدند باید عرض کنیم که اینها بر اساس سه قاعده چنین رسالتی یافتند؛ یک قاعده ارشاد جاهل، دوم قاعده تربیت، سوم قاعده امر به معروف و نهی از منکر. روحانیون بر اساس این سه قاعده بهعنوان رهبر مدنی جامعه شناخته میشوند.
بحثم را با این سوال ادامه میدهم که در دوره جمهوی اسلامی که دوران پیوند دو نهاد سیاست و دین است روحانیت بهعنوان حکمران و روحانیت بهعنوان رهبر مدنی چه کار کنند که در صدد تضعیف و تخریب هم برنیایند چون در برخی موقعیتها مشاهده شده روحانیت بهعنوان دولت اسلامی و روحانیت به مثابه رهبر مدنی دچار تعارض نقشی شدند که این تعارض اگر به تخریب بینجامد، یکی از این دو دسته ناگزیر میشوند از نقش خودش دست بردارد.
میدانهایی که تعارض نقشی روحانیت را میشود در آنها دنبال کرد چهار حادثه است؛ یکی انقلاب اسلامی، دوم جنگ عراق علیه ایران، سوم قائم مقام رهبری و چهارم در دولتهای بعد از رحلت امام. در این چهار حادثه میتوانیم در عرصه سیاسی و اقتصادی و عرصههای فرهنگی، این مواجهات را در نهاد روحانیت دید. برخی جاها اگرچه مواجهاتی هست ولی غیر مخاطرهانگیز است.
روحانیت چگونه باید حکمرانی کند؟
بحث این است آیا روحانیت بهعنوان حکمران فرصتی برای روحانیت به مثابه رهبر مدنی است یا یک تهدید است؟ به عبارت دیگر روحانیت چگونه باید حکمرانی کند تا بر اساس آن، روحانیت به مثابه رهبران مدنی دچار چالش نشود؟ بایسته اول این است روحانیت به مثابه حکمران باید این تفکر را بپذیرد و ترویج کند که ادیان در خدمت انسان هستند. اگر روحانیت به مثابه حکمران اسلامی به این بایسته توجه کند هیچ وقت با روحانیت به مثابه رهبر مدنی مواجهه مخاطرهآمیز نخواهد داشت ولی اگر توجه نکند مواجهه مخاطرهآمیز خواهد داشت.
دومین بایسته، سنجیدن خود قبل از سنجیده شدن توسط دیگران است یعنی دولت و حکمران خودش را قبل از اینکه مردم آنها را بسنجند، مورد سنجش قرار دهند. حکمرانی وابسته به روحانیت یا روحانیت به مثابه حکمران باید از حیث رفتار فردی و اجتماعی یک الگویی داشته باشد و بر اساس آن الگو جلو بیاید و خودش را بسنجد و آن الگو چیزی نیست جز سیره ائمه (ع). پس حکمرانان باید درون و بیرون خودشان را بر اساس این میزانهایی که مصداق عدل هستند منطبق کنند.
سومین بایسته محاسبه خود قبل از حساب کشیدن توسط مردم است. دولتها و حکمرانان باید طوری حکومت کنند که قبل از مردم، حساب خود را کرده باشند. چهارمین بایسته هم مشارطه و مراقبه حکومت نسبت به اعمال و رفتار خود است.
آخرین نکته من این است راهکاری که میشود برای تقویت روحانیت به مثابه رهبران مدنی ارائه کرد این است که آنها در عین حال که نظام سیاسی را پذیرفتند و با آن تعامل دارند، تعاملشان را در حد همکاری خلاصه نکنند بلکه صورتهای دیگر تعامل مثل رقابت به همراه نقادی هم داشته باشند یعنی نقاد قدرت سیاسی باشند و زبان مردم در تضمین خواستهها و مطالبات به حقشان باشند./ ایکنا