اختصاصی شبکه اجهاد: اخیراً شخصی در جهت مطامع سیاسیاش، با استناد به آیه شریفه «وَإِن جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا وَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ» در پی اثبات وجوب پذیرش هرگونه پیشنهاد صلح یا آتشبس از سوی دشمن بود. این استناد بدون توجه به قرائن، شرایط و سایر ادله شرعی، از منظر اصول فقه قابل مناقشه است که ذیلا به اشکالات چنین برداشتی اشاره میشود.
۱. عدم تمامیت مقدمات حکمت و اخذ به اطلاق
گوینده در پی اثبات وجوب پذیرش مطلق پیشنهاد صلح و آتش بس است تا به تبع آن نشان دهد که وقتی طرف مقابل به هر طریق و با هر سابقه پیشنهاد آتش بس داده یا به آن تمایل نشان داده است، وظیفه قرآنی و شرعی ما پذیرش آن است و نباید جنگ را با او گسترش دهیم. آیه، مؤمنان را در فرض «ان جنحوا للسلم» به صلح دعوت میکند؛ اما اینکه این حکم دارای اطلاق بوده و در نتیجه هر پیشنهاد صلحی، در هر شرایطی و با هر انگیزهای، موضوع حکم آیه قرار گیرد، نیازمند اثبات است.
در اصول فقه محرر است که تمسک به اطلاق لفظی یک خطاب متوقف بر تحقق مقدمات حکمت است و یکی از مسائل اساسی در این زمینه، احراز عدم بیان قرینه است. به تعبیر دیگر، نمیتوان از سکوت یک دلیل درباره شرایط پذیرش صلح، نتیجه گرفت که شارع در هیچ شرایطی قیدی برای آن در نظر نگرفته است.
در تحلیل اصولی، علاوه بر قیود لفظی، باید به قیود لبی و ارتکازات عقلایی و متشرعی نیز توجه کرد. برخی موضوعات اساساً بهگونهای هستند که شرایط آنها در عرف عقلایی و نظام تشریع مفروض گرفته میشود و لزوماً همه آنها در متن خطاب ذکر نمیشوند. برای نمونه، از آیه «وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَهُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُمَا» نمیتوان نتیجه گرفت که هر فردی، به محض مشاهده سرقت، مجاز به اجرای حد است؛ بلکه در مرتکز مخاطب آیه این مطلب وجود دارد که این آیه باید طبق ضوابطی اجرا شود که در همین آیه ذکر نشده است. به عبارت دگیر خطاب آیه، ناظر به حکم شرعی قطع ید است؛ اما شرایط تحقق جرم، اثبات آن، مرجع صالح برای اجرای حد و سایر قیود، از مجموعه نظام حقوقی و فقهی اسلام فهمیده میشود.
نقطه مهم در محل بحث ما نیز همین است که مرتکزات عقلایی و متشرعی در این آیه مانع از اطلاق گیری خواهد شد. برای توضیح مطلب فرض کنیم طرف مقابل پس از وارد کردن خسارات سنگین نظامی، ترور فرماندهان، حمله به زیرساختهای دفاعی و وارد کردن آسیب جدی به توان نظامی، در مقطعی پیشنهاد آتشبس دهد؛ اما قرائن موجود نشان دهد که هدف از این پیشنهاد، پایان واقعی مخاصمه نیست، بلکه تجدید قوا، بازسازی ظرفیت نظامی و فراهم کردن مقدمات حمله بعدی است. در چنین شرایطی، آیا صرف صدور یک پیشنهاد آتشبس، موضوع آیه را محقق میکند؟ آیا با وجود این ارتکاز عقلایی و متشرعی که باید میان صلح واقعی و پیشنهاد صلح بهعنوان تاکتیک جنگی فرق گذاشت، میتوان برای آیه اطلاقی را فرض کرد که در هر پیشنهاد صلحی شما هم چشم بسته بپذیرید؟ این نکته فارغ از مسئله لزوم احراز موضوع است که در ادامه بیان خواهد شد.
۲. وجود مقید بر فرض تمامیت اطلاق آیه
همانگونه که از مطلب قبل روشن شد، آیه هیچگونه اطلاقی برای اثبات مدعای مطرح شده از سوی سیاسیون غربگرا ندارد اما بر فرض وجود اطلاق، قرائن و قیودی منفصل از کلام وجود دارد که مانع از حجیت و صحت استناد به آن اطلاق میشود. زمانی میتوان یک حکم را به شارع مقدس نسبت داد که تمامی ادله در یک موضوع بررسی شود و اگر حکم مطلقی وجود داشت که در دلیل دیگر مقید شده بود نمیتوان به آن حکم مطلق تمسک نمود. لذا در محل بحث ما حتی اگر آیه مطلق بود و این معنا را میرساند که هرگاه به شما پیشنهاد صلح داده شد، شما میبایست قبول نمایید، این اطلاق دارای اعتبار نیست؛ زیرا در ادله دیگر قیود آن بیاد شده است.
یکی از مهمترین قیود، سیره عملی معصومان(علیهم السلام) است. در جنگ صفین، پیشنهاد توقف جنگ و ماجرای حکمیت در شرایطی مطرح شد که امیرالمؤمنین(ع) آن را در چارچوب یک راهبرد و نیرنگ سیاسی ـ نظامی از سوی معاویه ارزیابی میکرد. صرف طرح پیشنهاد صلح یا توقف درگیری، به معنای آن نبود که حضرت بدون ارزیابی شرایط، آن را مصداق صلح مطلوب شرعی تلقی کند لذا ایشان مخالفت کرده و حتی دستور حمله به کاغذهای سر نیزه را صادر کردند.
نیز در سیره امام حسن مجتبی(ع) مسئله صلح با معاویه در بستری پیچیده از موازنه قدرت، وضعیت اجتماعی ـ سیاسی سپاه، رفتار معاویه و شرایط امت اسلامی شکل گرفت. در ابتدای امر امام حسن (ع) نمایندگان معاویه که پیشنهاد صلح را مطرح کردند از خیمه بیرون کرد ولی آنها از روی نیرنگ و به جهت سست کردن اراده سپاهیان حضرت به دروغ در بین آنها شایعه انداختند که حضرت صلح را پذیرفته است و بعد از آنکه بارها از سوی امام دعوت به قتال شدند و در نهایت امر نپذیرفتند، امام ناچار از پذیرش صلح شد. همین واقعیت نشان میدهد که صلح در منطق فقه اسلامی، امر مطلق و مقدس و مستقل از شرایط عینی نیست؛ بلکه تصمیم درباره آن نیازمند ارزیابی موضوع و مصلحت است.
از این منظر، سیره معصومان(ع) مؤید آن است که نمیتوان آیه «وَإِن جَنَحُوا لِلسَّلْمِ» را به یک قاعده مکانیکی تقلیل داد که بر اساس آن، هر پیشنهاد آتشبس مساوی است با وجوب فوری پذیرش آن.
۳. ضرورت احراز موضوع پیشنهاد صلح و آتش بس
برای اثبات حکم نیاز است که موضوع محقق شده باشد و نیز تنقیح موضوع یکی از مراحل استنباط حکم است. موضوع در آیه محل بحث، پیشنهاد صلح و یا تمایل به آتش بس است که احراز آن نیاز به شناخت رفتار طرف مقابل، سابقه او، میزان پایبندیاش به تعهدات، آرایش نظامی، اهداف اعلامی و واقعی و سایر قرائن دارد. بنابراین، اگر بر اساس شواهد معتبر احراز شود که پیشنهاد آتشبس صرفاً مرحلهای از عملیات نظامی دشمن است، نمیتوان گفت هرگونه تردید درباره پذیرش آن، ناشی از مخالفت با حکم قرآن است. به عبارت دیگر زمانی آتش بس مشروع است که مصلحتی برای جامعه اسلامی داشته باشد ولی اگر قطعهای از پازل دشمن را آن آتش بس قرار است پر کند، موضوع این خطاب تحقق پیدا نکرده. حتی اگر شک شود که پیشنهاد مطرح شده از روی صدق است یا نقشه ای در پی آن وجود دارد نمیتوان حکم پذیرش را بر آن مترتب کرد. پس نه تنها احراز عدم پیشنهاد آتش بس واقعی بلکه عدم احراز پیشنها واقعی نیز مانع از جریان حکم پذیرش پیشنهاد میشود.
ممکن است گفته شود که در ادامه خداوند می فرماید وَإِنْ یُرِیدُوا أَنْ یَخْدَعُوکَ فَإِنَّ حَسْبَکَ اللَّهُ اگر بخواهند تو را بفریبند خدا تو را کفایت میکند و نیازی به فحص در صدق نیت دشمنان نیست. پاسخ آن است که قطعا مراد خداوند از کفایت خودش در فرض خدعه، امر به بستن چشم و گوش و تعطیلی عقل نیست. بلکه مراد آن است که در فرض مشروعیت آتش بس که در رتبه سابق باید احراز شود، اگر آتش بس منعقد شد ولی آنها خدعه کردند، خداوند از طریق تایید با نصرت خود و مومنین، رسول الله و امام جامعه را کفایت خواهد کرد.
۴. ضرورت فهم آیه در چارچوب معارف مربوط به جهاد.
واضح است که نمیتوان برای فهم سیاست اسلام در تعامل با کفار تنها به یک آیه توجه کرد و آن را هم خلاف مراد واقعی آن معنا نمود. آیه مورد بحث، آیه ۶۱ سوره انفال است که در چند آیه قبل در آیه ۵۸ ابتدا به یک مسئله مهم توجه داده میشود و آن احتمال خیانت طرف مقابل در عهدی است که با او بسته شده و نحوه مواجهه با آن مطرح شده است: وَإِمَّا تَخَافَنَّ مِن قَوْمٍ خِیَانَهً فَانبِذْ إِلَیْهِمْ عَلَىٰ سَوَاءٍ إِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ الْخَائِنِینَ این آیه به روشنی نشان میدهد انعقاد یا استمرار یک رابطه صلحآمیز، به معنای تعطیل ارزیابی رفتار و نیت طرف مقابل نیست. حتی در فرض وجود پیمان، اگر خوف معتبر از خیانت وجود داشته باشد، قرآن سازوکار «نبذ عهد» را مطرح میکند. بنابراین، نمیتوان آیه صلح را بهگونهای تفسیر کرد که گویا پس از پیشنهاد یا انعقاد صلح، امکان هیچگونه ارزیابی مجدد از رفتار دشمن وجود ندارد.
آیه ۵۸ سوره انفال از این جهت بسیار قابل توجه است که حتی پس از وجود عهد، احتمال خیانت طرف مقابل و خوف از خیانت را موضوع حکم قرار میدهد، نه یقین به آن را. یعنی اگر بیم خیانت وجود دارد، بهصورت آشکار پایان پیمان را اعلام کن. این حکم نشان میدهد که در منطق قرآن، صلح و پیمان، موضوعی واقعگرایانه و مشروط به رفتار طرفین است و نمیتوان آن را از واقعیات میدان و احتمال نقض عهد جدا کرد.
جمعبندی
آیه «وَإِن جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا» بیتردید یکی از مستندات مهم قرآنی در ترجیح صلح بر جنگ در فرض تحقق موضوع آن است؛ اما از این آیه نمیتوان بدون احراز موضوع و بررسی سایر ادله، وجوب مطلق پذیرش هر پیشنهاد آتشبس را استنباط کرد. تمسک به اطلاق آیه، بدون بررسی قیود منفصل، قرائن لبی متصل، سیره معصومان(ع)، مجموعه آیات مرتبط با جهاد و دفاع و واقعیت خارجیِ پیشنهاد صلح، از منظر اصول استنباط منضبطی نیست. تفسیر آیه بدون توجه به موارد گفته شده میتواند مصداقی از تفسیر به رای باشد که جزایش آتش جهنم خواهد بود.
شبکه اجتهاد اجتهاد و اصول فقه, حکومت و قانون, اقتصاد و بازار, عبادات و مناسک, فرهنگ و ارتباطات, خانواده و سلامت
۴. در اشکال پنجم گفته شده است که مطلب چهارم ارتباطی با بحث ندارد و استناد به آن، تفسیر به رأی است. این اشکال ناشی از بیتوجهی به مدعای یادداشت است. مقصود این نیست که حکم آیه نقض عهد عیناً در اینجا جاری باشد، بلکه آیه «فَإِمَّا تَخَافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیَانَهً فَانْبِذْ إِلَیْهِمْ عَلَى سَوَاءٍ» درباره احتمال نقض عهد است و در چنین فرضی، کنار گذاشتن آشکار پیمان را مقرر میکند. بر این اساس، چگونه میتوان در فرض احتمال نقض عهد، چنین حکمی را پذیرفت، اما در فرض علم قطعی حاکم اسلامی به خدعه و قصد نقض عهد دشمن، صرف پیشنهاد آتشبس را برای وجوب پذیرش کافی دانست؟ استناد به این آیه از باب یکسان دانستن موضوع دو آیه نیست، بلکه برای توجه به بافت و منظومه معنایی آیات جهاد است. این آیات باید در کنار یکدیگر و با توجه به مذاق شارع در تنظیم روابط جنگ و صلح فهم شوند. بنابراین، آیهای که در فرض احتمال نقض عهد چنین احتیاطی را مقرر میکند، میتواند قرینهای برای فهم حکم آیه مورد بحث در فرض علم قطعی به نیرنگ دشمن باشد. ازاینرو، این استناد را نمیتوان تفسیر به رأی دانست.
۳. در اشکال چهارم گفته شده است که مطلب سوم یادداشت تکرار مطلب اول است و برای پرهیز از تفسیر به رأی، دستکم باید به یک کتاب تفسیری مراجعه میشد. این تعبیر، در واقع متضمن نسبت دادن تفسیر به رأی به نویسنده است؛ در حالی که با توجه به استدلال ارائهشده، چنین نسبتی موجه نیست. افزون بر این، یکی دانستن مطلب اول و سوم ناشی از خلط میان دو مدعاست. مطلب اول و سوم اساساً دو بحث متفاوتاند. در مطلب اول، مفروض احراز موضوع است؛ یعنی فرض بر این است که پیشنهاد آتشبس واقعاً موضوعیت پیدا کرده است، اما با توجه به ارتکازی که بیان شد، حکمِ پذیرش مطلق آتشبس ثابت نمیشود. به تعبیر دیگر، پس از احراز موضوع، آن ارتکاز به عنوان قیدی مانع از شمول حکم نسبت به برخی موارد میشود. اما در مطلب سوم، اساساً سخن از عدم احراز موضوع است. مدعا این است که عنوان «پیشنهاد آتشبس» زمانی محقق میشود که واقعاً احراز شود طرف مقابل درصدد آتشبس است. صرف اینکه دشمن پیشنهادی را مطرح کند، برای احراز موضوع کافی نیست؛ زیرا ممکن است پیشنهاد ظاهری آتشبس، در واقع پوششی برای خدعه و نیرنگ باشد. بنابراین، در مطلب سوم، بحث این نیست که پس از احراز موضوع، ارتکازی مانع از ثبوت حکم شود؛ بلکه اساساً بحث در این است که موضوع حکم، یعنی پیشنهاد واقعی آتشبس، احراز نشده است. البته حتی اگر پیشنهاد آتشبس را موضوعی عام بدانیم و صرف پیشنهاد ظاهری را برای تحقق موضوع کافی تلقی کنیم، در مطلب اول ارتکاز مذکور مانع از شمول حکم نسبت به فرض علم به خدعه و نیرنگ خواهد بود. بنابراین، مطلب اول و سوم نهتنها تکرار یکدیگر نیستند، بلکه ناظر به دو مرحله متفاوت از بحث هستند: در اولی، موضوع احراز شده ولی حکم به دلیل ارتکاز مقید میشود؛ و در سومی، اساساً موضوع احراز نشده است.
۱. در اشکال نخست گفته شده است که نویسنده نتوانسته قیدی را از «نقل» ارائه کند. مقصود از این تعبیر روشن نیست؛ اما اگر مراد این است که در خود آیه قیدی مبنی بر عدم جواز پذیرش آتشبس در فرض علم به خدعه و نقض عهد دشمن وجود ندارد، پاسخ آن است که قید مورد نظر، قید لفظی نیست، بلکه مبتنی بر همان ارتکازی است که در متن به آن اشاره شده است. اساساً اگر این قید در لفظ آیه وجود داشت، دیگر «قرینه لبیه» محسوب نمیشد. همچنین این ادعا که چنین ارتکازی در همه جنگها وجود دارد و در نتیجه امر الهی لغو میشود، صحیح نیست. مقصود از ارتکاز این نیست که در همه جنگها احتمال خدعه و نیرنگ دشمن وجود دارد؛ بلکه مدعا این است که اگر امام مسلمین به صورت قطعی احراز کند که پیشنهاد آتشبس همراه با خدعه و نیرنگ است و دشمن درصدد نقض عهد و ضربه زدن به جبهه اسلام است، در چنین فرضی نمیتوان به اطلاق «فَاجْنَحْ لَهَا» تمسک کرد و پذیرش آتشبس را لازم دانست. ادعای وجود این ارتکاز باب جهاد از آن جهت است که تصمیمگیری در امور جنگ و صلح تابع مصلحت است و نمیتوان پذیرفت که شارع در فرض علم قطعی حاکم اسلامی به نیرنگ دشمن، او را به پذیرش آتشبس ملزم کرده باشد.
نویسنده مقاله تلاش وافری کرده تا جلوی فهم روشمند آیه را گرفته و با تحمیل پیشفرضهای خود در عمل، راه تفسیر به رأی را پیش گرفته است.
۱. در شماره یک نتوانسته است قیدی از نقل بیاورد. آن ارتکازی هم که از آن سخن گفته همیشه و در همه جنگها هست که اگر بخواهد لحاظ شود امر الهی لغو خواهد بود.
۲. قید دیگری که در شماره دو نویسنده بدان تمسک کرده است؛ خروج موضوعی از بحث دارد. چرا که در صفین پیشنهاد صلح از سوی دشمن داده نشد که بشود به آن تمسک کرد. کار دشمن برای همراه کردن نیروی مقابل با خود بود.
۳. روایت تاریخی امام حسن (ع) هم آن گونه که نویسنده مطرح و به آن استناد کرده نیست. پیشنهاد می شود اول منابع دیده و سپس دقت و آنگاه به آن استناد شود.
۴. شماره سه تکرار شماره یک است. برای نیفتادن در تفسیر به رأی پیشنهاد میشود دست کم یک کتاب تفسیری دیده شود.
۵. شماره چهار برای بیان وظیفه به هنگام عهدشکنی طرف مقابل است و ارتباطش به این آیه عین تفسیر به رأی برای تحمیل به آیه است.
۶. موضوع صلح پایدار و موقت کمی با درخواست آتش بس فرق میکند. به این هم باید توجه داشت.
۲. در اشکالات دوم و سوم گفته شده است که شواهدِ قرائن منفصل کامل نیستند و ماجرای صفین نیز خروج موضوعی از بحث دارد. این تعبیر روشن نیست؛ زیرا اگر دعوت به حکمیت، واسطه قرار دادن قرآن و پیشنهاد عمل به آن، مصداق آتشبس یا صلح نباشد، باید عنوان دقیق آن مشخص شود. بنابراین، ادعای خروج موضوعی بدون توضیح کافی نیست. همچنین، عطف تفسیری «صلح» و «آتشبس» نشان میدهد که این دو در متن به یک معنا به کار رفتهاند. ازاینرو، اشکال ششم درباره تفاوت صلح پایدار و موقت با آتشبس موضوعیت ندارد؛ چنانکه «صلح امام حسن(ع)» نیز الزاماً به معنای صلح دائمی نیست. درباره امام حسن(ع)، گزارشهای تاریخی، عمدتاً در منابع اهلسنت، نشان میدهد معاویه برای تضعیف سپاه امام، پذیرش صلح را القا میکرد؛ از جمله با ارتباط و مکاتبه با اصحاب امام و انتشار اخباری مانند صلح حسن بن علی یا پذیرش آن از سوی قیس بن سعد. تاریخ یعقوبی نیز این اقدامات را «دسیسه» میخواند. همین منبع گزارش میکند که چند نفر از سوی معاویه وارد خیمه امام شدند و پس از خروج، در برابر مردم اعلام کردند که صلح انجام شده است؛ در پی آن، سپاه دچار اضطراب و سستی شد. هرچند یعقوبی تصریح نمیکند که آنان ابتدا پیشنهاد صلح داده، سپس آن را پذیرفتهشده جلوه دادند، این برداشت با مجموعه قرائن تاریخی، از جمله گزارش صحیح بخاری درباره مراجعه فرستادگان معاویه و پیشنهاد صلح، قابل دفاع است. بنابراین، مقصود اثبات قطعی همه جزئیات نیست؛ بلکه این شواهد نشان میدهد در موارد مورد بحث، پیشنهاد صلح یا آتشبس مطرح شده، اما اهلبیت(ع) آن را نپذیرفته یا تسلیم آن نشدهاند. ازاینرو، ماجرای صفین و امام حسن(ع) میتوانند بهعنوان قرائن منفصل، اطلاق آیه را مقید کنند.