پیام رهبر انقلاب اسلامی خطاب به ملت ایران درباره تفاهمنامه رئیسجمهوران ایران و امریکا
بسم الله الرّحمن الرّحیم
ملّت پرشور و باوفای ایران
همانگونه که مطلع شُدید، تفاهمنامهای بین رئیسجمهوران ایران و امریکا امضا شد. در مسیر رسیدن به این مرحله، مسئولین امر، از سر دلسوزی و با حُسن نظر، تلاشهای زیادی را بهعمل آوردند و البته این رئیسجمهور آمریکا بود که از روی استیصال، از انواع اهرمها برای این امر استفاده میکرد.
بنده علیالاصول، نظر دیگری داشتم ولی از باب تعهّدی که رئیسجمهور محترم بهعنوان رئیس شورای عالی امنیّت ملّی از طرف خود و سایر اعضا در پاسداشت حقوق ملّت ایران و جبهه مقاومت به بنده دادند و تصریح به قبول مسئولیت آن نمودند، اجازهی آن را صادر نمودم. ایشان همچنین تصریح کردهاند که اگر طرف آمریکایی بخواهد زیادهخواهی کند زیر بار آن نخواهند رفت.
از این لحظه، ما یعنی شما ملت سرافراز و این خادم ناچیز، منتظر تحقّق شروط گفتهشده خواهیم بود. امّا بدیهی است مذاکرات حضوری که در آینده برقرار خواهد شد، به معنی پذیرش نظر دشمن نخواهد بود.
امیدواریم که دعای خیر سرورمان عجّلاللهتعالیفرجهالشّریف انواع نصرتها و فتوحات، برای ملّت باشرف ایران به ارمغان آورد.
والسّلام علیکم و رحمه الله و برکاته
سید مجتبی حسینی خامنهای
۲۸/خرداد/۱۴۰۵
شبکه اجتهاد: واژه «علیالاصول» در نامه رهبر معظم انقلاب، بهخودی خود، یک بیانیه فشرده و گویای سیاسی است که دریچه ورود به لایههای عمیقتر و پیچیدهتر تصمیمسازی در جمهوری اسلامی را میگشاید؛ این قید که در زبان حقوقی و اصولی به معنای «بر اساس اصل و قاعده» به کار میرود، در این بافت مشخص، حکایت از وجود یک تنش آگاهانه میان «اصل» (که همان موضع بنیادین، ترجیح قلبی و خط مشی کلان است) و «استثنا» (که مقتضای مصلحت سنجی مقطعی، میدانداری قوای اجرایی و ضرورت لحظه است) دارد و به مخاطب گوشزد میکند که آنچه رخ داده، نه یک چرخش در آن اصول، بلکه یک انعطاف تاکتیکی تحت قیود سنگین و تضامین مشخص بوده است؛ در حقیقت، رهبری با به کار بردن این واژه، هم بر بقای دیدگاه انتقادی و بدبینانه خود نسبت به ماهیت طرف مقابل صحه میگذارند و هم با ارجاع به تعهد رئیسجمهور و اعضای شورای عالی امنیت ملی، مسیر آزمونِ «ضرورت» را از مسیر «اعتماد» جدا میکنند.
برای درک کامل این منطق دوگانه و اینکه چرا این «علیالاصول» در حافظه تاریخی و تحلیلی جامعه ایرانی اینهمه پرمعناست، باید مبانی چندلایهای را که در گذر زمان، نگاه به آمریکا را از یک موضوع صرفاً دیپلماتیک به یک مسأله هویتی، اخلاقی و تمدنی تبدیل کرده است، مورد واکاوی قرار داد؛ مبانیای که هرکدام به تنهایی، استدلالی مستحکم برای «علیالاصول» بودن بدبینی و امتناع از اعتمادند و عبارتاند از: تجربه تلخ تاریخی بدعهدی، بنای دینی و نفی مشروعیت، بنای عرفی و تابوی مذاکره با قاتل، بنای راهبردی و خطر خلع سلاح، بنای حقوقی و اصل عدم تقارن، و در نهایت بنای روانشناختی و پیوند دشمن با انسجام هویتی.
۱. مبنای تاریخی: تجربه بدعهدیهای آمریکا
این مبنا بر یک اصل عقلایی و تجربه زیسته کهن استوار است که میگوید «مؤمن از یک سوراخ دو بار گزیده نمیشود». در حافظه تاریخی ایرانیان، ایالات متحده آمریکا نه یک شریک قابل اعتماد، بلکه قدرتی به شمار میرود که از مذاکره و توافق صرفاً بهعنوان ابزاری تاکتیکی برای فریب، تضعیف طرف مقابل یا خرید زمان جهت پیشبرد اهداف راهبردی خود بهره میگیرد؛ برجستهترین و تازهترین سند این بدعهدی، توافق هستهای برجام است که در آن ایران با حسن نیت به تمامی تعهدات فنی و هستهای خود از جمله کاهش چشمگیر تعداد سانتریفیوژها، کاهش ذخایر اورانیوم غنیشده و پذیرش نظارتهای فراپادمانی و بازرسیهای گسترده آژانس بینالمللی انرژی اتمی بهطور کامل عمل کرد، اما در مقابل، ایالات متحده نهتنها تحریمها را بهنحو مؤثر، پایدار و معناداری لغو نکرد تا ایران از منافع اقتصادی مورد انتظار خود بهرهمند شود، بلکه نهایتاً دولت بعدی این کشور بهصورت کاملاً یکجانبه از توافق خارج شد و خروج دونالد ترامپ در سال ۲۰۱۸ بهروشنی اثبات کرد که امضای رئیسجمهور وقت آمریکا حتی برای جانشین و دولت بعدی در همان کشور نیز الزامآور و ضمانتآور نیست و توافق بینالمللی میتواند به سادگی با تغییر دولت در واشنگتن از درجه اعتبار ساقط گردد؛ این الگوی رفتاری اما منحصر به دوران معاصر نیست و ریشههایی بسیار عمیقتر در تاریخ روابط دو کشور دارد، چنانکه پیش از انقلاب اسلامی، ایران میلیاردها دلار برای خرید تسلیحات و تجهیزات نظامی به آمریکا پرداخت کرده و قراردادهای مالی کلان و رسمی میان دو دولت به امضاء رسیده بود، اما بلافاصله پس از پیروزی انقلاب و تغییر فضای سیاسی، واشنگتن نهتنها از تحویل آن تجهیزات پرداختشده و متعلق به ملت ایران خودداری کرد، بلکه داراییها و پولهای بلوکهشده ایران را نیز مصادره نمود و بدین ترتیب این تجربه تلخ تاریخی آشکار ساخت که آمریکا حتی به تعهدات مالی مستقیم، قراردادهای قطعی و الزامآور حقوقی میان دولتها نیز هیچگونه پایبندی واقعی ندارد و چنانچه منافع سیاسیاش دچار تغییر شود، تمامی امضاها، تضمینها و توافقات را یکشبه به کناری مینهد و به همین سبب، ذهنیت تاریخی ایرانیان نسبت به واشنگتن، ذهنیتی آمیخته با بیاعتمادی عمیق و مبتنی بر این واقعیت تلخ است که گفتوگو با قدرتی که عهد و پیمان را ابزاری مصرفشونده و موقت میپندارد، نمیتواند جز تکرار چرخه فریب و زیان، سرانجام دیگری داشته باشد.
۲. مبنای دینی: «مثلی لا یبایع مثل یزید»
در بُعد دینی، مبنای امتناع از مذاکره با آمریکا از منطق سود و زیان مادی فراتر رفته و به یک مسأله عمیقاً هویتی و تکلیفگرایانه تبدیل میشود که جوهره آن در این فراز تاریخی و عقیدتی نهفته است: «مثلی لا یبایع مثله»؛ این جمله امام حسین (ع)، نه صرفاً یک موضعگیری سیاسی، بلکه بیانیهای در نفی کامل مشروعیت طرف مقابل و امتناع قاطع از شناسایی او بهعنوان یک طرف «برابر» و «ذیحق» در هرگونه گفتوگو و توافق راهبردی به شمار میآید و بر اساس آن، نظام سلطه و استکبار جهانی در مقام یزیدِ زمانه، ذاتاً نامشروع، غاصب و ظالم تلقی میشود و از این منظر، هرگونه بیعت و توافق کلان با چنین قدرتی، نه یک اشتباه سیاسی یا تاکتیکی، بلکه یک گناه دینی، یک عقبنشینی از اصول و خیانت به آرمانهای اصیل به حساب میآید؛ این دیدگاه ریشه در نصّ صریح قرآن کریم دارد، آنجا که در سوره هود آیه ۱۱۳ با هشدار مؤکد میفرماید: «وَ لَا تَرْکَنُوا إِلَى الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النَّارُ» و در ادبیات سیاسی انقلاب اسلامی، ظلم ساختاری، حمایت بیچونوچرا از رژیم اشغالگر قدس و استثمار و چپاول ملتها دقیقاً همان مصداق تام و تمام ظالمانی است که قرآن مؤمنان را از هرگونه رکون و تکیه و اعتماد به آنان برحذر داشته و چنین تکیهای را موجب گرفتار آمدن به آتش معرفی کرده است؛ در ادامه و در یک پیوند عمیق معرفتی، امام خمینی (ره) با نامیدن آمریکا به «شیطان بزرگ»، یک چهارچوب فکری و شناختی ماندگار پدید آورد که در آن دعوای ایران و آمریکا دیگر یک رقابت ژئوپلیتیکی بر سر حوزه نفوذ یا منابع انرژی نیست، بلکه به نبردی تمامعیار میان جبهه حق (اسلام ناب محمدی) و جبهه باطل (استکبار جهانی) ارتقاء مییابد و در چنین نبردی، همانگونه که امام حسین (ع) هرگز با یزید سازش نکرد و بیعت با او را مساوی با نابودی دین و وجدان دانست، هرگونه سازش راهبردی و اعتماد به دشمنی که هویتش بر پایه ظلم و غصب بنا شده است، عقلاً و شرعاً فاقد معنا و مجوز خواهد بود؛ و از آن مهمتر، مفهوم «بیعت» در فرهنگ اسلامی ـ شیعی صرفاً یک قرارداد سیاسی نیست، بلکه به معنای اعطای مشروعیت و شناسایی حقانیت طرف مقابل است و در این منطق، نشستن پای میز مذاکره برای رسیدن به یک توافق فراگیر با آمریکا، بهطور ضمنی به معنای به رسمیت شناختن نظام سلطهای خواهد بود که تمام هستی خود را بر غصب سرزمین فلسطین، نقض حقوق ملتها و ظلم نظاممند بنا نهاده است و این همان خط قرمز هویتی و اعتقادی است که با استناد به قیام خونین عاشورا و منطق «هیهات منّا الذلّه» هرگز قابل عبور نیست و حافظ تاریخ و ضمیر جمعی جامعه مؤمنان باقی خواهد ماند.
۳. مبنای عرفی: «ترامپ قاتل رهبر ماست»
در بُعد عرفی، اساس امتناع از گفتوگو با آمریکا به اصول مسلم عرف دیپلماتیک و حتی بدیهیترین قواعد روابط انسانی بازمیگردد، آنجا که مذاکره و تعامل مستقیم با کسی که آشکارا دستان خود را به خون شخصیتهای ارشد دینی و قهرمانان ملی یک کشور آلوده کرده، در هیچ قاموس اخلاقی و عرف بینالملل پذیرفتنی نیست و این مبنا در گزاره صریح و غیرقابل تأویل «ترامپ قاتل رهبر ماست» تبلور یافته است. نشستن پای میز مذاکره با دولتی که چنین جنایت سازمانیافتهای را مرتکب شده و به آن مباهات نیز میکند، در عرف و منطق بینالملل هیچ معنایی جز عادیسازی جنایت، پذیرش ضمنی حق ترور برای قدرتمندان و به فراموشی سپردن خون رهبران بر زمین ریخته ندارد؛ افزون بر این، نکته بسیار مهم در این میان، شخصی بودن ماجرا در عین رسمی بودن آن است، زیرا ترامپ صرفاً یک رئیسجمهور سابق و متعلق به تاریخ سیاسی آمریکا نیست، بلکه او در حال حاضر نامزد اصلی و پیشتاز حزب جمهوریخواه و چهره شاخص و تعیینکننده جریان راست این کشور محسوب میشود و در عرف سیاسی و اجتماعی، این فرد با این کارنامه سیاه، یک «قاتل» به تمام معنا شناخته میشود؛ از این رو، تصور اینکه مقامات ایرانی با فردی که شخصاً به قتل عالیترین رهبر دینی و نیز محبوبترین ژنرال و قهرمان ملی خود (قاسم سلیمانی) افتخار میکند، بر سر یک میز نشسته و به گفتوگو بپردازند، از منظر عرف افکار عمومی داخل ایران، حتی در میان طیفهایی که ممکن است منتقد سیاستهای کلی نظام باشند، یک تحقیر ملی غیرقابل بخشش، یک شکست اخلاقی سهمگین و لطمهای جبرانناپذیر به غرور و عزت جمعی تلقی میشود؛ در نهایت، اعلام رسمی و چندباره «انتقام سخت» از سوی جمهوری اسلامی ایران، خود یک تعهد حقوقی، اخلاقی و عرفی الزامآور در برابر خون ریختهشده رهبر عالی دینی پدید آورده است و هرگونه مذاکره مستقیم و چهرهبهچهره با عامل اصلی این جنایت، در افکار عمومی بهمنزله بیاعتبار کردن این وعده، گذشت از خون یک امام جامعه و زیر پا نهادن یک عهد جمعی تفسیر خواهد شد و این، نه یک موضع جناحی یا تاکتیکی، بلکه یک تابوی اجتماعی و عرفی چنان عمیق و ریشهداری است که عبور از آن، هزینه مشروعیت و سرمایههای نمادین یک ملت را بهطور کامل بر باد خواهد داد.
۴. مبنای راهبردی (فنآوری قدرت): «مذاکره بهمثابه خلع سلاح»
در بُعد راهبردی و بر اساس منطق فنآوری قدرت، این مبنا بر آن اصل استوار است که مذاکره از سوی ایالات متحده هرگز ابزاری برای حلوفصل واقعی اختلافات و رسیدن به یک توافق برد ـ برد نیست، بلکه هدف غایی آن، نابودی هدفمند و مرحلهبهمرحله منابع و ارکان قدرت جمهوری اسلامی ایران میباشد؛ واشنگتن دقیقاً به سراغ همان مؤلفههایی میآید که ایران را به یک بازیگر مستقل، بازدارنده و تأثیرگذار در معادلات منطقهای و بینالمللی تبدیل کرده است و به همین دلیل، در تمامی دورهای مذاکراتی چه در قالب برجام و چه در گفتوگوهای پیشین، نخستین و ثابتترین خواسته آمریکا محدودیتهای شدید بر برنامههای موشکی و توان دفاعی ایران و نیز تغییر بنیادین سیاست منطقهای کشور بوده است، نه رفع تحریمهای ظالمانه و بازگشت به یک رابطه اقتصادی عادی؛ این اولویتبندی وارونه در دستور کار، گواهی آشکار بر این حقیقت راهبردی است که طرف مقابل به دنبال گرفتن «دندانهای قدرت» ایران است، همان عناصری که امنیت ملی، عمق استراتژیک و توان بازدارندگی کشور را شکل میدهد و به دشمن اجازه یکهتازی و تحمیل اراده را نمیدهد، و در این چارچوب، پذیرش مذاکره تحت چنین شروط و با چنین اهدافی از سوی حریف، چیزی جز خلع سلاح داوطلبانه و از کار انداختن پیشدستانه ابزارهای اقتدار خود پیش از هرگونه رویارویی واقعی نیست؛ به بیان دیگر، نشستن بر سر میزی که پیشاپیش موضوع اصلی آن نه تأمین منافع متقابل، بلکه چگونگی واگذاری اهرمهای قدرت ایران تعیین شده است، از منظر راهبردی بهمثابه فروپاشی تدریجی استقلال و تبدیل شدن به یک بازیگر خلعسلاحشده و تابع خواهد بود و درست به همین دلیل است که این رویکرد، مذاکره را نه یک تاکتیک سیاسی ساده، بلکه تلهای مرگبار برای خودویرانگری راهبردی تحلیل میکند.
۵. مبنای حقوقی ـ بینالمللی: «اصل عدم تقارن در حقوق و تعهدات»
در بُعد حقوقی ـ بینالمللی، استدلال بنیادین بر این نکته استوار است که اساساً ورود به هرگونه مذاکره با ایالات متحده آمریکا در چارچوب نظم لیبرال کنونی، از همان ابتدا یک بازی باخته و ذاتاً به ضرر ایران تمام خواهد شد، زیرا این نظم بر خلاف شعارهای ظاهری خود، هرگز بر مبنای حاکمیت عادلانه قانون و برابری حاکمیت دولتها بنا نشده، بلکه ساختاری نامتقارن، تبعیضآمیز و ایدئولوژیک است که در آن قدرتهای مسلط، بهویژه آمریکا، همزمان نقش بازیکن، داور و مجری قانون را ایفاء میکنند و قواعد بازی را به نحوی تنظیم کردهاند که همواره منافع آنان را تأمین کند؛ شاهد عینی و غیرقابل انکار این وضعیت تبعیضآمیز، رفتار دوگانه و ریاکارانه با پیمان منع گسترش سلاحهای هستهای (NPT) است، آنجا که آمریکا و متحدانش از این پیمان بهعنوان چماقی برای اعمال فشار حداکثری، بازرسیهای سرزده و محدودسازی برنامه صلحآمیز هستهای ایران بهره میبرند و تهران را تا مرز فلجکردن کامل دانش بومی خود پیش میرانند، در حالیکه خودِ آمریکا آشکارا از تعهد صریح و الزامآور ماده ۶ همین پیمان که خلع سلاح هستهای قدرتهای دارنده را تکلیف کرده است، طفره میرود و نهتنها زرادخانه اتمی خود را نوسازی میکند، بلکه از رژیم اسرائیل که دارای دهها کلاهک هستهای است و با وقاحت کامل از پیوستن به NPT نیز خودداری کرده، با تمام توان محافظت سیاسی، مالی و نظامی میکند و آن را در برابر هرگونه پاسخگویی مصون میدارد؛ این دوگانگی در عرصه اقتصادی و مالی نیز به همان اندازه فاحش و ساختاری است، چراکه جمهوری اسلامی ایران تحت شدیدترین فشارها و نظارتهای گروه ویژه اقدام مالی (FATF) و دیگر نهادهای پولی جهانی قرار دارد و هرگونه مقاومت در برابر این فشارها با اتهام پولشویی یا تأمین مالی تروریسم مواجه میشود، در حالیکه خود ایالات متحده از موقعیت دلار بهعنوان یک سلاح تمامعیار اقتصادی استفاده میکند، نظام تحریمهای یکجانبه و فراسرزمینی خود را بر تمام جهان تحمیل میکند و هیچ نهاد بینالمللی، دادگاه لاهه یا سازمانی مانند سازمان تجارت جهانی نیز توان و اختیار لازم برای ملزم کردن واشنگتن به رفع تحریمها و توقف قلدری مالی را ندارد؛ بنابراین، مذاکره در چنین زمین بازیای که حریف قدرتمند شما همزمان قانون را تدوین میکند، تخلف را تشخیص میدهد، مجازات را تعیین میکند و خود برای همیشه از هرگونه مجازات مصون میماند، از منظر حقوقی و عقلی اقدامی سادهلوحانه و خودویرانگر است.
۶. مبنای روانشناختی ـ جامعهشناختی: «نیاز به دشمن برای انسجام هویت ملی»
در بُعد روانشناختی ـ جامعهشناختی و از منظر رئالپلیتیکِ مهندسی اجتماعی، این استدلال مطرح میشود که هویتسازی سیاسی همواره نیازمند تعریف یک «خود» در برابر یک «دیگری» یا دشمن مشخص است و در این میان، جمهوری اسلامی ایران بنیان هویتی خود را از همان سپیدهدم شکلگیری، با مفهوم «استکبارستیزی» و نفی نظام سلطه گره زده است، بهگونهای که این دشمنی تنها یک موضعگیری سیاسی گذرا نیست، بلکه شالودهای نمادین برای تعریف مرزهای «ما» و «آنها» به شمار میآید؛ شعار «مرگ بر آمریکا» در این چهارچوب، نه صرفاً یک فریاد خیابانی، بلکه یک نماد چگال و یک آیین سیاسی تثبیتشده است که هر بار با تکرار آن، مرزهای هویتی میان «جبهه مقاومت» بهعنوان نیروی خیر و «نظام سلطه» بهعنوان شرّ مطلق بازآفرینی و تحکیم میشود و نیروهای اجتماعی حول این دوگانه منسجم میمانند؛ از این رو، حذف این دشمنی دیرینه و عادیسازی روابط با ایالات متحده از طریق یک تنشزدایی بنیادین، میتواند بحرانی عمیق و از درونفروپاشنده در هویت جمعی و ساختار انسجامبخش جامعه ایجاد کند، چراکه با رنگ باختن «دیگریِ» اسطورهای، مرزهای نمادینی که گروه را متحد میکند تار و تضعیف میشود و در نتیجه، یکی از ارکان اصلی و آزمودهشده در بسیجگری سیاسی و فراخوان تودهها برای پشتیبانی از سیاستهای کلان و مقابله با فشارهای خارجی، از کار افتاده و سست خواهد شد؛ بر اساس این تحلیل، هرگونه مذاکرهای که سرانجامش به صلحی پایدار و فروکش کردن خصومت تاریخی بینجامد، نه یک پیروزی دیپلماتیک، بلکه تهدیدی حیاتی برای بقای سیاسی ساختار موجود محسوب میشود، زیرا بقای سیاسی و اجتماعی این ساختار تا اندازهای به بازتولید مداوم این تضاد و دوقطبی حیاتبخش وابسته است.
نویسنده: حجتالاسلام والمسلمین احمد رهدار، عضو هیأت علمی دانشگاه باقرالعلوم (ع)
شبکه اجتهاد اجتهاد و اصول فقه, حکومت و قانون, اقتصاد و بازار, عبادات و مناسک, فرهنگ و ارتباطات, خانواده و سلامت